تبلیغات
از کلی عکس تا کلی داستان و ترفند و فیلترشکن ها تضمینی و ... - مطالب داستانهای جالب

 به وبلاگ چهارچوب خوش آمدید

  عضویت در وبلاگ
منوی اصلی
 صفحه اصلی
ارتباط ما ما
ایمیل
انجمن سایت
بازیهای آنلاین  
نظر سنجی

 

شما به تبلیغات وب هایی که تماشا میکنید چقدر اهمیت میدهید!!





موضوعات
عکس
سرگرمی
اخبار
ترفند
داستانهای جالب
شعر
فیلترشکن
چیستان
روانشناسی
فرقه های مختلف
بازی
موبایل
جک و لطیفه
عمومی
خبرنامه

با وارد کرن ایمیل خود در این قسمت  می توانید از به روز شدن سایت با خبر شود .

 
اضافهحذف
پیغام
با تمام وب ها با بازدید حداقل 200 خواهان تبادل لینك هستیم در صورت اینكه شما هم تمایل دارید با ما تبادل لینك داشته باشید ما را خبر كنید . با تشكر

پیغام مدیر وب سایت
با عرض سلام و خسته نباشید خدمت شما دوست عزیز امیدواریم لحظات خوشی را در وب ما سپری كنید و همچنین به مطالب مورد نظر خود دست پیدا كنید از شما دوست عزیز تقاضا داریم با نظرات خود ما را در بهتر شدن سطح كیفی وب سایت یاری كنید
سلام همكلاسی

سلام مخصوص به هم دانشگاهی های عزیز كه از آموزش عالی و فنی انقلاب اسلامی به این وب سایت مراجعه میكنند مخصوصا دانشجویانی كه در انیستیو بـــــرق مشغول به تحصیل هستند از اینكه به وب ما سر میزنید خوشحالم و برای تك تك شما آرزوی قبولی در كارشناسی دارم

تفکر آزاد

اگربی ادبانه است ببخشید !!!

پند اول : بوقلمونی، گاوی بدید و بگفت : در آرزوی پروازم اما چگونه ، ندانم ، گاو پاسخ داد : گر ز تپاله من خوری قدرت بر بالهایت افتد و پرواز کنی. بوقلمون خورد و بر شاخی نشست. تیراندازی ماهر، بوقلمون بر درخت بدید، تیری بر آن نگون بخت بینداخت و هلاکش نمود.


نتیجه اخلاقی : با خوردن هر گندی شاید به بالا رسی، لیک در بالا نمانی !


***********************************************************************

پند دوم : گنجشکی از سرمای بسیار قدرت پرواز از کف بداد و در برف افتاد. گاوی گذر همی کرد و تپاله بر وی انداخت . گنجشک ز گرمای تپاله جان بگرفت و به آواز مشغول شد. گربه ای آواز بشنید، جست و گنجشک به دندان بگرفت و بخورد .


نتیجه اخلاقی:هر که گندی بر تو انداخت، حتماً دشمن نباشد .هر که از گندی بدر آوردت، حتماً دوست نباشد . گر خوشی، دهان ببند و آواز، بلند مخوان .           


*************************************************************************


پند سوم : خرگوش از کلاغی بر سر شاخ پرسید که آیا من نیز میتوانم چون تو نشسته ، کار نکنم ؟ کلاغ پاسخ داد : چرا که نه. خرگوش بنشست بی حرکت، روباهی از ره رسید و خرگوش بخورد .           


نتیجه اخلاقی : لازمت نشستن و کار نکردن بالا نشستن است.         


***********************************************************************

پند چهارم : برای تعیین رئیس، اعضاء بدن گرد آمدند . مغز بگفت که مراست این مقام که همه دستورات از من است، سلسله اعصاب شایستگی ریاست، از آن خود خواند: که منم پیام رسان به شما ، که بی من پیامی نیاید . ریه بانگ بر آورد : هوا، که رساند؟ ... من، بی هوا دمی نمانید، پس ریاست مراست. و هر عضوی به نحوی مدعی، تا به آخر که سوراخ مقعد دعوی ریاست کرد. اعضاء بنای خنده و تمسخرنهادند و مقعد برفت و شش روز بسته ماند . اختلال در کار اعضاء پدیدار گشت. روز هفتم، زین انسداد جان ها به لب رسید و سوراخ مقعد با اتفاق آراء به ریاست کند .

           
نتیجه اخلاقی : چون لازمت ریاست علم و تخصص نباشد، هر سوراخ مقعدی ریاست کند.

**********************************************************************

فکر میکنم  این پست برای خیلی ها پست جالبی باشه !!

 

ارسال شده بوسیله فرهود در مورخه : سه شنبه 19 شهریور 1387 ( 12:09 ب.ظ )
( | نوع مطلب : داستانهای جالب , | ارسال نظر | لینک مطلب | نظرات : )
طناب زندگی

داستانی که خواهید خواند حقیقت ندارد و بیش از حد ممکنه براتون کلیشه ای تداعی کند اما دلیلی که مرا بر آن داشت تا براتون این پست را بگذارم موضوع تیترش هست یعنی طناب زندگی که بعد از اینکه داستان را خواندید متوجه خواهید شد. امیدوارم بعد از خواندن این داستان زیبا همگی طناب زندگی را کمی شل تر بگیریم !!

............................................................................................

...........................................................................................

داستان درباره یک کوهنورد است که می خواست از  کوهی بالا برود. شب بلندی های کوه را در بر گرفت و مرد هیچ چیزی نمی دید. همه چیز سیاه بود و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود. همانطور که از کوه بالا می رفت، چند قدم مانده بود به قله کوه، پایش لیز خورد، و از کوه پرت شد. در حال سقوط فقط لکه های سیاهی مقابل چشمانش می دید. و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله قوه جاذبه او را در خود می گرفت. همچنان سقوط می کرد و در ان لحظات ترس عظیم، همه رویدادهای خوب و بد زندگی به یادش امد. اکنون فکر می کرد که مرگ چقدر به او نزدیک است. ناگهان احساس کرد که طناب دور کمرش محکم شد. بدنش میان اسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود. در این لحظه سکون برایش چاره ای جز انکه فریاد بکشد: «خدایا کمکم کن»  ناگهان صدای پرطنین که از اسمان شنیده شد : « اگر مرا باور داری طنابی که به کمرت بسته است را پاره کن.» ... یک لحظه سکوت...و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد. گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد مرده را یخ زده پیدا کرده اند که بدنش از یک طناب اویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود. او فقط یک متر با زمین فاصله داشت!

**************************************

اگه داستان بالا برای شما واقعی بشه نظر شما درباره

طناب زندگی چی هست؟؟؟؟

ارسال شده بوسیله فرهود در مورخه : جمعه 13 اردیبهشت 1387 ( 02:05 ق.ظ )
( | نوع مطلب : داستانهای جالب , | ارسال نظر | لینک مطلب | نظرات : )
من که میدانم!!

.............................................................................................

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه" پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست. پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند. زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود! پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم. پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی شناسد! پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟ پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است...!

ارسال شده بوسیله فرهود در مورخه : جمعه 12 بهمن 1386 ( 04:02 ق.ظ )
( | نوع مطلب : داستانهای جالب , | ارسال نظر | لینک مطلب | نظرات : )
اموختن از عشق

این یک داستان واقعی است که در ژاپن اتفاق افتاده است.

...........................................................

..........................................................

شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب می کرد.

خانه های ژاپنی دارای فضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند.

 این شخص در حین خراب کردن دیوار  در  بین ان مارمولکی را دید

 که میخی از بیرون به پایش کوفته شده است.

دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد .وقتی میخ را بررسی کرد

 تعجب کرد این میخ ده سال پیش هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود!!!

چه اتفاقی افتاده؟

مارمولک ده سال در چنین موقعیتی زنده مونده !!!

در یک قسمت تاریک بدون حرکت.

چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است.

متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد.

تو این مدت چکار می کرده؟چگونه و چی می خورده؟

همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یکدفعه مارمولکی دیگر با غذایی در دهانش ظاهر شد .!!!

مرد شدیدا منقلب شد.

ده سال مراقبت. چه عشقی ! چه عشق قشنگی!!!

اگر موجود به این کوچکی بتواند عشق به این بزرگی داشته باشد

 پس تصور کنید ما تا چه حدی می توانیم عاشق شویم اگر سعی کنی.

ارسال شده بوسیله فرهود در مورخه : یکشنبه 1 مهر 1386 ( 01:09 ب.ظ )
( | نوع مطلب : داستانهای جالب , | ارسال نظر | لینک مطلب | نظرات : )
اگر تنها صدا بود که نشانه ی حضور بود آن هم کفایت می کرد

امروز ساعت هشت صبح با صدای زنگ تلفن بیدار شدیم،

 شماره را نگاه کردیم آشنا نبود، طبیعی بود که غریبه باشد

چون هیچ کدام از آشنایان ما، این موقع صبح به ما زنگ نمی زنند...

ما با صدای خواب آلود ـ الو! 

صدا ـ سلام!

ـ سلام! 

ـ نشناختی؟  

ـ نه.....آهاااان... معصومه! تویی؟ 

ـ ... 

ـ پروین؟ 

ـ ... 

ـ نرگس؟ بیتا؟ مریم؟ فاطمه؟ لیلا؟ سحر؟ زهرا؟ سمیرا؟ هدیه؟ 

ما اسم همه ی دوستانمان را گفتیم، حتی دوستان دوران دبستان و حتای حتی!

ارسال شده بوسیله فرهود در مورخه : شنبه 17 شهریور 1386 ( 06:09 ق.ظ )
( بفرمایید به ادامه مطلب | نوع مطلب : داستانهای جالب , | ارسال نظر | لینک مطلب | نظرات : )
مطالب پیشن
:: مسروق شده از یک وبلاگ صورتی نظرات این پست - نظر
:: ما بازمیگردیم نظرات این پست - نظر
:: عکسهای تبلیغاتی جالب نظرات این پست - نظر
:: عکس با غیرت ترین مرد دنیا نظرات این پست - نظر
:: ایمو ها نظرات این پست - نظر
:: سر پناه نظرات این پست - نظر
:: چه وصالی ؟ نظرات این پست - نظر
:: تفکر آزاد نظرات این پست - نظر
:: بازی با حال نظرات این پست - نظر
:: طناب زندگی نظرات این پست - نظر
:: هنرنمایی ورزشی با انگشت نظرات این پست - نظر
:: دسته بندی آدم ها نظرات این پست - نظر
:: روزگار بد نظرات این پست - نظر
:: پی بردن به invisible/available بدون نرمافزار و سایت نظرات این پست - نظر
:: تو نخواستی منو من هم رفتم !! نظرات این پست - نظر
صفخات وبلاگ

1 2 3

آرشیو
بهمن 1388
مرداد 1388
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
اطلاعات
  روز بخیر كاربر مهمان!
آمار بازدیدها:
امروز:
دیروز:
مجموع:

اطلاعات سایت :
کل نظرات:
کل مطالب :

مدیر سایت :
فرهود ( 70 )
دوستان ما

لینكدونی وب

فیلترشكن فیبرنوری (- کلیک)
همه چیز دانی ما ایرانی ها برای هم ! (- کلیک)
ترفندهای جالب درباره ماشین حساب (- کلیک)
کدهای قشنگه یاهو (- کلیک)
ترینر و save بازی GTA san andreas ! (- کلیک)
رنگهایی که شما را جذاب تر خواهند کرد! (- کلیک)
قصه ارواح (- کلیک)
اینترنت مجانی ببر (- کلیک)
شیطان پرستان (- کلیک)
عکسهای خنده دار (- کلیک)
آرشيو لينكدوني

لوگودونی
لینک به سایت





دوستان


Free Download Center

Free Download Center


طراح قالب : علی مهاجر