تبلیغات
از کلی عکس تا کلی داستان و ترفند و فیلترشکن ها تضمینی و ... - خاطره ای از یک مجری تلویزیونی

 به وبلاگ چهارچوب خوش آمدید

  عضویت در وبلاگ
منوی اصلی
 صفحه اصلی
ارتباط ما ما
ایمیل
انجمن سایت
بازیهای آنلاین  
نظر سنجی

 

شما به تبلیغات وب هایی که تماشا میکنید چقدر اهمیت میدهید!!





موضوعات
عکس
سرگرمی
اخبار
ترفند
داستانهای جالب
شعر
فیلترشکن
چیستان
روانشناسی
فرقه های مختلف
بازی
موبایل
جک و لطیفه
عمومی
خبرنامه

با وارد کرن ایمیل خود در این قسمت  می توانید از به روز شدن سایت با خبر شود .

 
اضافهحذف
پیغام
با تمام وب ها با بازدید حداقل 200 خواهان تبادل لینك هستیم در صورت اینكه شما هم تمایل دارید با ما تبادل لینك داشته باشید ما را خبر كنید . با تشكر

پیغام مدیر وب سایت
با عرض سلام و خسته نباشید خدمت شما دوست عزیز امیدواریم لحظات خوشی را در وب ما سپری كنید و همچنین به مطالب مورد نظر خود دست پیدا كنید از شما دوست عزیز تقاضا داریم با نظرات خود ما را در بهتر شدن سطح كیفی وب سایت یاری كنید
سلام همكلاسی

سلام مخصوص به هم دانشگاهی های عزیز كه از آموزش عالی و فنی انقلاب اسلامی به این وب سایت مراجعه میكنند مخصوصا دانشجویانی كه در انیستیو بـــــرق مشغول به تحصیل هستند از اینكه به وب ما سر میزنید خوشحالم و برای تك تك شما آرزوی قبولی در كارشناسی دارم

خاطره ای از یک مجری تلویزیونی

******************

******************

اون وقت ها مجری تلویزیونی بودم. مشغول كار بودیم كه برق رفت و مجبور شدیم كار را تعطیل كنیم وقتی كار رو تعطیل كردیم می خواستم برم خونه كه آقای احمدی ( مسئول برنامه ها ) به من گفت فردا با خودت یك كت شلوار سفید شیك بیار منم گفتم باشه وقتی با هم خداحافظی كردیم و از اونجا زدم بیرون تازه یادم افتاد كه ای بابا كت شلوار سفید دارم ولی خیلی قدیمی هست و قابل پوشیدن جلوی دوربین اصلا نیست برای همین تصمیم گرفتم برم برای فردا كت وشلوار بخرم به خاطر همین رفتم تو مغازه اول قیمت هاشون را كه دیدم زدم بیرون مغازه دوم و سوم و نمیدونم تا چندمی به همین منوال گذشت كه میرفتم تو و با دیدن قیمت ها میامدم بیرون...

.....................................................

باقی در ادامه مطلب

اون وقت ها مجری تلویزیونی بودم. مشغول كار بودیم كه برق رفت و مجبور شدیم كار را تعطیل كنیم وقتی كار رو تعطیل كردیم می خواستم برم خونه كه آقای احمدی ( مسئول برنامه ها ) به من گفت فردا با خودت یك كت شلوار سفید شیك بیار منم گفتم باشه وقتی با هم خداحافظی كردیم و از اونجا زدم بیرون تازه یادم افتاد كه ای بابا كت شلوار سفید دارم ولی خیلی قدیمی هست و قابل پوشیدن جلوی دوربین اصلا نیست برای همین تصمیم گرفتم برم برای فردا كت وشلوار بخرم به خاطر همین رفتم تو مغازه اول قیمت هاشون را كه دیدم زدم بیرون مغازه دوم و سوم و نمیدونم تا چندمی به همین منوال گذشت كه میرفتم تو و با دیدن قیمت ها میامدم بیرون... خیلی خسته شده بودم دیگه گفتم تو این مغازه هر چی بود میخرم و خیلی محكم رفتم تو مغازه و دست گذاشتم رو یك كت و شلوار سفید گرون قیمت وقتی پوشیدمش دیدم شلوارش حدود 15سانتیمتر بزرگه با خودم گفتم اصلا اشكال نداره رسیدم خونه میگم خانم محترم برام كوتاهش كنه بعد از كلی موندن تو ترافیك دور و بر ساعت 12 رسیدم خونه هنوز پام تو خونه نرسیده بود كه خانومم با چهره ای واقعا عصبانی امد جلو و به من گفت هیچ معلومه كجایی الان ساعت 12 هست؟ نمیگی دخترت امتحان داره زود بیای خونه شاید كاری داشته باشدت؟ و ایستاد تا جوابش را بدم من هم گفتم حالا ترافیك بوده و  چون میخواستم شلوارم را كوتاه كنه 4 تا حرف كه دوست داشت بشنوه را به اون گفتم  وقتی یك كم اروم شد به اون گفتم كه شلوارم را كوتاه كنه تا اینو گفتم چشماش 4 تا شد و گفت پس بگو چرا مهربون شده بودی میخواستی خرم كنی و  از این حرفها …  و رفت خوابید منم رفتم سراغ دخترم و بهش گفتم عزیز بابا میدونم كه فردا امتحان داری ولی بیا این شلوار را كوتاه كن من فردا برم سر صحنه بعد من خودم میام با معلمتون صحبت میكنم تا اینو گفتم اونم گفت بابا خیلی امتحانش سخته و معلممون قبول نمیكنه و  اخرش هم  گفت بابا ببخشید و رفت به مامانش گفت صبح ساعت 4 بیدارش كنه تا درس بخونه منم موندم تنها با خودم گفتم اخه كی پاچه شلوار ما رو میبینه خودت یك كاریش بكن دیگه ولی یكی تو ته خودم هم بود كه میگفت دلت میاد !! به این گرونی گرفتی میزنی خرابش  میكنی ها خلاصه سرتون را درد نیارم خودم قیچی را برداشتم و 15 سانتیمترش رو بریدم و گرفتم خوابیدم حالا نگو وقتی خواب بودم مثل اینكه خانومم دلش سوخته بوده و اومده بوده شلوارم را كوتاه كنه وقتی هم كارش را كرده رفته خوابیده حالا باز نگو ساعت 4 صبح میاد دخترم رو بیدار میكنه این دختره هم دلش واسه ما میسوزه اونم امده نصفی دیگه را بریده منم صبح از همه جا بی خبر شلوار را انداختم تو یك مشما و رفتم سر صحنه شلوار را كه پام كردم البته شلوار كه دیگه نبود شلوارك رو كه پام كردم  از تعجب شاخ دراوردم شلوار شده بود تا بالای زانوهام تو ایینه خودمو هاج و واج نگاه میكردم نمیدونم چرا یك خورده میخندیدم یك خورده زل میزدم تو ایینه از بالای در اتاق پروپ دیگران رو نگاه میكردم پاك قاطی كرده بودم!!!

ارسال شده بوسیله فرهود در مورخه : جمعه 5 مرداد 1386 ( 09:07 ق.ظ )
( | نوع مطلب : داستانهای جالب , | ارسال نظر | لینک مطلب | نظرات : )
مطالب پیشن
:: مسروق شده از یک وبلاگ صورتی نظرات این پست - نظر
:: ما بازمیگردیم نظرات این پست - نظر
:: عکسهای تبلیغاتی جالب نظرات این پست - نظر
:: عکس با غیرت ترین مرد دنیا نظرات این پست - نظر
:: ایمو ها نظرات این پست - نظر
:: سر پناه نظرات این پست - نظر
:: چه وصالی ؟ نظرات این پست - نظر
:: تفکر آزاد نظرات این پست - نظر
:: بازی با حال نظرات این پست - نظر
:: طناب زندگی نظرات این پست - نظر
:: هنرنمایی ورزشی با انگشت نظرات این پست - نظر
:: دسته بندی آدم ها نظرات این پست - نظر
:: روزگار بد نظرات این پست - نظر
:: پی بردن به invisible/available بدون نرمافزار و سایت نظرات این پست - نظر
:: تو نخواستی منو من هم رفتم !! نظرات این پست - نظر
صفخات وبلاگ

آرشیو
بهمن 1388
مرداد 1388
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
اطلاعات
  روز بخیر كاربر مهمان!
آمار بازدیدها:
امروز:
دیروز:
مجموع:

اطلاعات سایت :
کل نظرات:
کل مطالب :

مدیر سایت :
فرهود ( 70 )
دوستان ما

لینكدونی وب

فیلترشكن فیبرنوری (- کلیک)
همه چیز دانی ما ایرانی ها برای هم ! (- کلیک)
ترفندهای جالب درباره ماشین حساب (- کلیک)
کدهای قشنگه یاهو (- کلیک)
ترینر و save بازی GTA san andreas ! (- کلیک)
رنگهایی که شما را جذاب تر خواهند کرد! (- کلیک)
قصه ارواح (- کلیک)
اینترنت مجانی ببر (- کلیک)
شیطان پرستان (- کلیک)
عکسهای خنده دار (- کلیک)
آرشيو لينكدوني

لوگودونی
لینک به سایت





دوستان


Free Download Center

Free Download Center


طراح قالب : علی مهاجر